تبلیغات
♥♥♥دل نوشته های یه دختر تنها ♥♥♥ - آه از این زندگی....

♥♥♥دل نوشته های یه دختر تنها ♥♥♥

سلام به همه دوستای گلم می خوام یه جریانیرو براتون تعریف کنم که اگه بشنوین شاخ در میارین

کسانی که  قسمت پست های فروردین و اردیبهشت رو خوندن این ماجرارو بخونین و گرنه سر در نمیازین اما ماجرا

پریروز وقتی خلاص از امتحانا داشتم با دوستم به خونه میومدیم یه دفعه یه فکری به ذهنم رسید به دوستم گفتم

میتونی برام یه سیم کارت جور کنی؟؟؟!!!!...

دوستم یه عالمه تعجب کرد و گفت زهرا دوباره می خوای کار دست خودت بدی گفتم کارت نباشه می تونی یا نه؟؟

اونم گفت آره تازگی جایزه ی سیم کارتش اومده و لازمش نداره

به خونه که رسیدم یه دوش حسابی گرفتم بعدشم یه عالمه به خودم رسیدم انگار که می خوام برم مهمونی موهامو سشوار کشیدمواین فکر تازه یه انرژی مضاعف بهم داد بود

نشستم جلوی آینه و یه عالمه گریه کردم بعدشم کلی با خدا حرف زدم و گفتم خواهش می کنم کاری کن حقیقتو بفهمم و با بسم الله شروع کردم سیم کارت خودمو دراوردم وسیم کارت دوستم رو انداختم تو گوشی  دستام میلرزید حسابی ترسیده بودم

اما با هزار بد بختی شماره (ح) رو گرفتم ...0918 که صدای بوق رو شنیدم سریع قطع کردم آره تصمیم گرفته بودم حقیقتو این جوری بفهمم برای بار دوم بهش تک زدم و یه اس عاشقانه...چند دقیقه گذشت نوشته بود به جا نمیارم شما؟؟

شروع کردم تمام مراحلی رو که  برای خودم انجام داده بود رو براش انجام دادم یه اس بهش زدم گفتم مهم نیست وقت زیاده آشنا میشیم  دقیقا مثل خودش

بعد براش یه اس زدم که همه ی اطلاعاتی که ازش داشتم رو براش سند کردم از نو ع اس دادنش معلوم بودحسابی آمپر چسبونده همش عذابش میدادم اسم خودم ذاشته بودم اسماء اما اون همش می گفت دروغ میگی بگو کی هستی و خلاصه یه عالمه حرسشو دراوردم فکر کنم قیافش این شکلی شده بود

همش تند تند اس میداد که تو کی هستی از من چی میخوای جالب تر از اینکه اس تحدید آمیزی که خودم براش سند کرده بودم هم برام فرستاد

براش فرستادم تو انبار خاطراتت بگرد می فهمی من کیم اما اون خنگ تر از این حرفا بود تا اینکه دیگه حوصلم سر رفت و واسش فرستادم((روز اوی که این فکر به ذهنم رسید قسم خوردم تا دیونت نکنم دست از سرت بر ندارم اما دیدم حیفه پولمو واسه ادب کردن یکی مثل تو حروم کنم ))

اینوکه فرستادم گرفت کی هستم نوشته بود  سلام تو هستی ؟خانم (تو پرانتز اول فامیلم رو نوشته بود) اونو که فرستاد شروع کردم هر چی فوش بلد بودم براش فرستادم تا اینکه نوشته بود تو که خبر نداری کم فوش بده!!! خیلی تعجب کردم منظورش چی بود تا اینکه اسی رو فرستاد که وقتی خوندمش احساس کردم دارم قبض روح میشم نوشته بود من تمام این کارارو به خاطر پسر عموت انجام دادم اون از من خواسته بود تا تو رو عذاب بدم اما من دیدم گناه داری گفتم یک دفعه ولت کنم بهتر از این که یک عمر عذابت بدم!!!!!!!!!!

اول باورم نشد به پسر عموم زنگ زدم اولش زد زیرش اما وقتی گفتم قضیه رو به بابام میگم به همه چیز اعتراف کرد گفت از بچگی از من بدش میومده چون من به گفته ی ایشون خیلی سوسول connie_rockingbaby.gifبودم چند بارم خواسته باهام رابطه برقرار کنه بهش پا ندادم حالا اومده به دوستش گفته تا منو عصبی کنه اشک تو چشمام حلقه زد اما گریم نمی گرفت انگار دیگه حتی حال گریه نداشتم آه خسته ام از این زندگی خنجر بخوری اونم از آشنا؟؟girl_to_take_umbrage2.gif

وای خدا من چقدر (ح) رو فوش دادم در حالی که اون به من لطف کرده وگرنه الانم اسیر بودم اون تعریف می کرد به خاطر من یه عالمه دروغ گفته و ....

دیشب تا ساعت2 با (ح) دردو دل کردیم اون میگفت بیا دعوا هارو کنار بزاریم و با هم باشیم اما من دیگه خر نمیشم بد بخت یه عالمه خودشو شرمنده کرد و  به جون مامانش قسم خورد که مجبور شده این کارو بکنه و کلی حرف دیگه منم همون دیشب سیم کارت رو شکستم دوستم بفهمه بیچارم میکنه اما این کارو کردم که دوباره خر نشم ولی بازم از خدا ممنونم که حقیقتو بهم گفت و نزاشت بیشتر از این تو  خماری بمونم الان حالم بهتره حد اقل میدونم که جریان از چه قراره ...

اما  به قول معروف قلب های شکسته رو نمیشه چسب زد اشک های چکیده رو هم نمیشه جمع کرد آه از این زندگی...

اینم پایان این داستان تلخ تلخ...

 

 


نوشته شده در سه شنبه 25 خرداد 1389 ساعت 09:36 ق.ظ توسط زهرای تنها نظرات |


Design By : Pichak