تبلیغات
♥♥♥دل نوشته های یه دختر تنها ♥♥♥ - خدا جون کمک....

♥♥♥دل نوشته های یه دختر تنها ♥♥♥

سلام به دوستای گلم کمکم کنید وای بد جوری سر 2 راهی گیر کردم

دیروز داشتم کتاب طلوع خاکستری رو می خوندم  و در حال صرف انواع میوه های تابستانه بودم که گوشیم زنگ خورد اصلا حواسم نبود بدون اینکه شما رو نگاه کنم ورش داشتم گفت الو ..... الو.... یه دفعه صدای اونور خط باعث شد بنده شاخ در بیارم

حدس میزنین کی بود؟؟؟؟؟

فکر کردم گوشای من عیب پیدا کرده دوباره گفتم شما؟یه دفعه گفت منم زهرا خانم (ح) هستم!!!!!!!

گفتم :فرمایش؟(خیلی داشت مشتی گفتم نه؟...)

گفت: زنگ زدم با هاتون در مورد یه قضیه ای صحبت کنم ....

منم که حسابی جو زده شدم گفتم العان وقت ندارم خدا حافظ!!!

خیلی زود گفت خواهش می کنم قطع نکنین عصری زنگ بزنم خوبه؟

جواب دادم بستگی داره حسش باشه یا نه بای

تلفن رو که قطع کردم داشتم از فضولی میمردم که این کارش با من چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

اون موقع که زنگ زد ساعت 11:30ظهر بود و تا عصر  بر من 10000 سال گذشت

تا اینکه ساعت 6:15 زنگ زد گفتم دیر ور دارم گوشی رو فک نکنه خیلی منتظر بودم

هی گوشی بد بخت من بوق بوق می کرد تا با لاخره گوشی رو ورداشتم طوری حرف زدم که انگار تازه از خواب پا شدم

گفت : بازم بد موقع تماس گرفتم؟؟؟؟؟؟؟

منم بدون سلامی چیزی گفتم من بیکار نیستم کارتو بگو قطع کن....

گفت:آخه اگر این جوری حرف بزنی من فکر می کنم ساعت2 نصف شب زنگ زدم اصلا نمی تونم حرف بزنم

گفتم:همینه اگه ناراحتی قطع کنم....

گفت:نه نه  تو رو خدا باشه حرفمو میزنم اما تورو خدا اول فکراتو بکن بعد جواب بده

و بعد شروع کرد:من درسته کارم خیلی غلت بود که با احساسات یک نفر بازی کردم تا دل دوستمو شاد کرده باشم اما باور کن خودم مثل سگ پشیمونم((اینو که گفت دلم خنک شد))اما من چون فهمیدم که شما اهل این کارا نیستید  اینقدر بد جریانو تموم کردم حالا هم اگه راضی باشید دعوا ها ی قدیمی رو کنار بزاریم و با هم باشیم....

نزاشتم حرفشو ادامه  بده گفتم:عرایضتون تموم شد؟برو این دام بر مرغ دگر انداز من دیگه خر نمیشم

که دیدم زد زیر گریه Beggingمثل یه بچه گریه میکرد  اول فکر کردم دروغ میگه نقش بازی میکنه اما نه کامل صدای گریش میومد گفت من العان قطع می کنم شب اس میزنم ببینم جوابتون چیه؟؟؟

وای تا شب فقط خدا میدونه چی بر من گذشت :از یک طرف دلم نمی خواست خاطرات تلخ تکرار بشه و از یه طرف هم دلم براش سوخت که گریش گرفت تازه به جون مامانش قسم خورد که این دفعه دیگه هیچ ربطی به میثم(پسر عموم)نداره!!!!

کلی دعا کردم یه عالمه صلوات فرستادم و ته دل از خدا کمک خواستم که راه راست رو بهم نشون بده

شب ساعت12:30 بود که اس زد "سلام فکراتو کردی؟"

جوابشو ندادم دوباره فرستاده بود "باشه بازم فکر کن فردا شب بهم جواب بده"

حالا شما بگین من چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 


نوشته شده در پنجشنبه 27 خرداد 1389 ساعت 11:49 ق.ظ توسط زهرای تنها نظرات |


Design By : Pichak